ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
404
قصص الانبياء ( فارسى )
افروخته بود بى آنكه آب يا خاك يا آتش به دو رسيدى ، يا بكشتندى ، آن آتشها جمله بمرد ، و همهء بتان نگوسار شدند ، و بسيار كليساهاء مرتفع قديم را سر بيفتاد ، و همه كاهنان و ساحران زير و زبر شدند ، و جمله كهنه و سحرهاشان باطل شد . و مادرش گفت چون خواستيم كه بشويم يا نافش ببرّم ، نگاه كردم نافش بريده بود و ختنه كرده بود . خواستم كه بشويم آوازى شنيدم كه او را بشستن شما حاجت نيست كه ما او را شسته بدين جهان ] b 691 [ فرستاديم . و رسم عرب آن بود كه كودك را بدايه دادندى تا بخانهء خود بردى و آنجا شير دادى تا بزرگ شدى . قبيلهء بود بيرون مكه بنى سعد نام و آنجا همه درويشان بودندى ، و حليمه از آن قبيله بود ، و هر سالى بمكّه آمدى بطلب كردن كسى كه او را دايه بايستى ، و كسب او آن بودى . بمكّه آمد بطلب اين شغل . ابو طالب او را بدايگى بگرفت . حليمه محمّد را بستد و بر خر نشست كه بقبيله باز رود و خر او وقت آمدن چنان بود كه نمىتوانست آمدن ، و بوقت بازگشتن بيش از همه مىرفت ، دانست كه آن از بركت آن كودكست . و حليمه محمّد را نيكو داشتى و برو سخت مهربان بود . و حليمه گويد چون پستان چپ بوى دادم نگرفت ، چون كودك من شير خوردن گرفت . آنگاه او پستان راست من بگرفت و شير بخورد . بعد از آن پستان راست ديگر بكودك خود ندادم . و بزكان لاغر داشتم كه هيچ شير نمىدادند آن شب كه محمّد را به خانه آوردم همه پستانها پر شير داشتند . و محمد را همچنين مىپرورد تا بزرگ شد و هر روز حليمه پسران را بدشت فرستادى بچرانيدن بزان و هرگز محمد را نفرستادى . تا روزى محمد پرسيد